عبد الغني الخطيب ( مترجم : اسد الله مبشرى )
128
إعجاز القرآن على مر الأزمان ( قرآن و علم امروز ) ( فارسى )
ب - اينبار مادر مادرش داستان خود را آغاز كرد و به عثمان مجال نداد حرف بزند . گويى پيرزن انديشهء او را خوانده بود و مىترسيد قصهء مادر بزرگ ديگر ، ( فاطمه ) در دل نوهاش تاثير زيادى گذاشته باشد و محبت او جاى او را در دل نوه بگيرد . رشك بر او چيره گرديد و گفت : عثمان گوش كن . تو جوانى تازهسالى . اما مىبينم كه عقلت از سنت بيشتر است . به اين جهت عقل ترا كه اوهام و خرافات را رد مىكند مخاطب قرار مىدهم . مىدانم عقل تو جز حقايق را كه مستند به دلايل و براهين علمى باشد ، نمىپذيرد . از مادر بزرگت فاطمه ، قصهاى شنيدى و آن انديشهء ترا به خود مشغول داشت . با همه زيبايى خيال ، و شيرينى بيان مادر بزرگت مبادا اين حرفها را جدى بگيرى و بپذيرى و به اوهام و خرافات در دل خود جايى دهى و نتوانى تا پايان عمر از دست آن نجات يا بى . من قصهء پيدا شدن هستى و زندگى روى زمين را و اصل آدمى را طورى براى تو بيان خواهم كرد كه با دلايل علمى و مشاهدات حسى مطابقت كند . نخست از روى زمين و از برادرانش سيارات ديگر كه در قصهء مادر بزرگ شنيدى برايت سخن بگويم و توضيح بدهم كه برخورد خورشيد ما در زمين با ستارهء ناشناختهء ديگر كه پدر زمين بود چگونه صورت گرفت و چگونه از آنها فرزندانى بوجود آمد . عثمان به گفتههاى مادر بزرگ ، « ساره » ، توجه داشت و پرسشهاى خود را به وقت ديگر گذاشت . مادر بزرگ گفت : مادر بزرگت فاطمه در شب تاريك ، ستارگان آسمان را به تو نشان داد . اينطور نيست ؟ عثمان گفت آرى . مادر بزرگ گفت : اى فرزند ، بدان كه يكى از ستارگان بزرگ در زمان